X
تبلیغات
عــاشــــق و مـــــعشـــوق























عــاشــــق و مـــــعشـــوق

سکوت عاشق در برابر جفای معشوق فقط حرمت عشق است ...

 
 
 
 
نگاه كن 

به اين خزان بودنم

ببين چه سرد و ساكنم

ببين تكيده و به گوشه هاي خالي و به انزواي خانه ام ، نشسته ام 

ببين كه متن بودنم ، به حاشيه كشيده است

نگاه كن .. كمي بيين

به اطراف بودنم

به آدم و زمين سرد

به ثانيه !! به لحظه هاي مردنم

به اين طناب روبه رو

كمي بمان .. كمي به من نگاه كن

ببين كه نيمي از مرا به گور من كشانده اي

به سالهاي رفته ام

من از عبور عابري شكسته ام

و سهم من از اين عبور

كوره راهي است

به آبادي آن ويراني

به خرابه هاي خانه هاي مه گرفته و شكسته ي دلم

من عبور عابري نرفته ام

به جاي پاي من نگاه كن

به تن تمام خاطرات رفته ام

به تن تمام عاشقانه هاي گفته و نگفته ام

به عمق يك نگاه سرد

به سردي اميد من

برف هاي غم گرفته اي ، نشسته است

به اين نگاه يخ زده ، نگاه كن

ببين كه شانه هاي خالي مترسك نگاه من

پُر از پرواز كلاغي است

كه هر روز مرا

به خانه هاي بي نشان

به خانه هاي گمشده

به خانه هاي شب شده

به خانه هاي خالي شهر مي برد
یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392 | 18:17 | A عباس خان KH | |


בر בیـــבه اґ  بشیـــ

בر בیـــבه اґ  ببیـــ

בر בیـــבه اґ  ڪــﮧ بــפב ؟

בر בیـــבه اґ  ڪــﮧ شــב ؟

رפیای ґלּ  ڪــﮧ بــפב ؟

בלּــیــاے  ڪــﮧ شــב ؟

ایــלּ  جابے اґــــیـــב ٬ בر عمق ایــלּ לּــگاه

בر ωــــیــــــــــــــــہ ے  ڪــﮧ شــב  ایــלּ  آه   פ  ایــصــــבآ؟

ققـــــــــــפ ωــــ بـــوבنــــــم  בر حــــآل انتظار

ڪبریت ایــشکـــــωــــت  ٬  آتشــــــ ڪشیده اشــــــ

بـــــارے  פֿــــــیآلـــــے  ـــــیــωـــت

ایــלּ   לּـــــیـز   ґــــے ر פ ב ...

سه شنبه بیست و ششم آذر 1392 | 22:46 | A عباس خان KH | |


در برگ ریز سرد پاییز دلم

احساس غمگینی و غربت میکنم 

اطراف را  پاییز در هم میکشد

 پاییز در  پاییز دلم قد میکشد

 پاییز دامن می کشد در باغ احساسات من

در سبزی باغ دلم افسوس باران می شود

باد است و برگه و ریشه ام

باغ است و سوز سینه ام

خورشید کم سو می دمد

خورشید پاییز می شود 

من نیز باران می شوم با ابر های تیره ام

بر خاطرات رفته ام

بر روزهای بی کسی 

می بارم این دلتنگی  ام

 پاییز !

 در من زرد شد احساس های گرم من

 پاییز !

در من می شکست امید های بودنم

 پاییز !

از  پاییز های بودنم بیزار  و بد دل می شوم

دوشنبه سیزدهم آبان 1392 | 12:5 | A عباس خان KH | |

چه بگويم ؟ سخني  نيست  به  ياد

پشت اين  درهاي  شهر

پشت  اين  خانه ي  سرد

خنده  تلخ  مرا ، باد  پر پر  مي كرد

همه  خلوت  شهر

همه  آبادي

خفته  در  تنهايي

وسعت  شهر  پر از  آمد و شد

حيف  اما  كوچه ي  خاطره ها  تاريك  است

چه بگويم ؟ سخني نيست  به  دل

آدمي  تنها  در  اين  گوشه ي  پرت

پشت  اين  پنجره  روياها

حال  من  ،حالزمستان  است

در  نگاهم  رقص  برف 

سوز و سرما ،  نم اشك 

هواي  بودنم  سرد  است

و  دستاني  كه  یخ  بسته اند  و

 مي خشكند  و مي پوسند  و مي ريزند  به  جيبي  سرد  و تو    خالي

چه  بگويم ؟ سخني  نيست  كه  نيست

حرف حرف  و  واژه واژه  اين نگفتن  را  به  پاي  هيچ  ميريزم

سخن  را  در  ميان  شعر  مي پوشم

غم  و تنهايي  و حسرت ،ميان  اشك  مي نوشم

مي چكد  احساس  هاي  گرم  و نمناكي به  روي  دفتر  عمرم

حيف  اما در  غروب  واژه ها  نشسته ام

روبه  رويم  دشتي  از  فاصله هاست

در  دورترين  فاصله  بودن  من

آدمي  ميگذرد ...

سايه اي  مي ميرد ...

گل سرخي خشك شده مي رويد ...

چه بگويم ؟

سخني بود ولي ديگر نيست ...

شنبه بیست و سوم شهریور 1392 | 15:9 | A عباس خان KH | |


تنهايــے ام را ...

نيمـے بـ آسمآטּ دادَم ، نيـمـے بـ دريـآ

نیــمـے مــــــآه شد ، نيـمـے مــــــآهے

تنهايــے ام را ...

نيمـے بـ درَخت دادم ، نيمـے بـ خآك

نيــمـے خـُشـــك شد ، نيمـے خـــــآكے

تنهايــے ام را ...

نيـــمـے بـ پرنده دادم ، نيـمـے بـ آب

نيــمـے قـَفـَــس شد ، نيــمـے خـَفـِگے

تنهايــے ام را ...

نـيمـے بـ تو دادم ، نيـــمـے بـ فـــردآ

نيـــمـے بـُــغض شد ، نيــمـے مُــردِگے

تنهايــے ام را ...

بـ هـَـــــر كـِــ و هـَــر چــــِ كـِ دادَم

نـــيمـے تِـــكرآر شد ، نيـــمـے دِلتـَنگے

سه شنبه یکم مرداد 1392 | 11:50 | A عباس خان KH | |

 

رفتنم از دست


چه کسی باور کرد ، رفتنم را ازدست ....؟

چه کسی باور کرد چینی نازک تنهایی من

لب ایوان دلتنگی 

به زمین خورد و شکست

همه رفتند از دست 

و تو رفتی از یاد

و من ماندم این شیون که هست در ناله ی باد

من و این فکر که در اندیشه هستي پيداست

جز من ، هيچ كس رفتنم را باور نكرد

یکشنبه نهم تیر 1392 | 12:45 | A عباس خان KH | |

 

باز هم حادثه ی یک بودن         

      لحظه ی آمدن یک انسان

و صدای گریه ی نوزادی در گوش زمان

            و جهانی روشن                          

                             ونشاطی که در صورت انسان ها می روید

در گذر از سالهای بودنی پر تکرار

سالها میگذرد                   

باز هم آمدنی در راه است

                زادروز آمدنم می آید

                        باز هم خردادی که در آن

آرزوهایم بر سر بیچاره دلم آوار است

باز هم روزی که سخت

طبل مرگ بر بودنم می کوبد

                              و ساعت های پست عمر

پر می شود از روزی که رفت از دست

از روزهایی که در بی تو بودن می گذشت

باز هم روزگاری میگذرد

زشت اما شیرین

                                 تلخ اما زیبا

همه اش می گذرد ...

تلخ و شیرین ... زشت و زیبا

                 همه اش اجبار است

و پایان همین نزدیکی است

همه اش روزی به پایان خودش خواهد رسید

 

مازندارن بابل 15 خرداد 1392

چهارشنبه پانزدهم خرداد 1392 | 12:45 | A عباس خان KH | |

 

خدایا بس دلم تنگ است

و هر چیزی که میبینم

در این دنیای پست و زشت

اسیر بودنی پوچ است

از این همه انسان و  این همه رنگ

این همه تنهایی

پس چرا سهم من است؟

در نبود خورشید

سوز سردی که بر جان و دلم می تازد

برف می بارد در ابتدایی ترین نقطه ی آمدن هر روزم

خنده ای تلخ که جاری است در عمق نگاهم

رقص این همه برگ

در مسیر باد و بوران

همه چیز خشک است و توخالی

در این دنیای زشت و کور

رسیدن سهم هر کس نیست

مرگ هر کس روزی فرا خواهد رسید

کوره راهی که در این ظلمت شب

رو به مرگم پیدا شده است

امتدادش نرسیدن

و چه خوب است که نبودن هم هست

نرسیدن هم هست

پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392 | 12:9 | A عباس خان KH | |

 

 

باز هم سالي از بودنم ميگذرد

بهاري نو در پيش است

سبز مي شود خزان اين بودن زرد

عيد در راه آمدن است

نطفه ي گلهاي وحشي درون خاك

در حال آبستن است

و چمن در واژه هاي بودن مي رويد

ريشه ها در جستجوي آب در جريان اند

و درخت آوندهايش را پر مي كند از باد بهار

چلچله اي مي خواند

آواز زندگي را در گوش زمان

برف هاي جامانده از رفتن

جا مانده از آب شدن

جامانده از ديد تابش خورشيد

در اين واپسين روزهاي سال

برف هايي كه جا مانده

در ديواره هاي اين قلب بي احساس

آب مي شوند كمكم

اميدي هست براي اين جسم بي جانم

جان بي جان شده از دست اميد، نفس ميگيرد

جوانه مي زند اين عشق

رنگ ميگيرد اين بوم بودن بي رنگ

شوق ميان شوره زار دستانم ، مي رويد

باز هم سالي از بودنم مي گذرد اما

سالي نو در راه آمدن است

من دلم خوش مي شود اكنون

بيخيال سالي كه رفت

من دل به آمدن بهار مي بندم

من اين بودن و اين بهار و اين سال نو را

با تو ميخواهم

 

گيلان ـ آخراي سال ۹۱ 

چهارشنبه سی ام اسفند 1391 | 14:31 | A عباس خان KH | |

 

سهم شاعر ...

 

 

 

این همه شعر و غزل

این همه قافیه و ترانه و تنهایی

این همه گفته های نگفته در دل

و این همه نگفته های گفته در یاد

چه کسی خواهد خواند

چه کسی باور کرد

چه کسی خواهد دید سرنوشت واژه را

حیف اما ...

سهم شاعر دلتنگی و تنهایی است

 

سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391 | 13:59 | A عباس خان KH | |

برگ های زرد رنگی در باد میرقصند

و به زمین می افتند

زیر پای قدم های رفتنی غمیگن

در ناله های باد نفیری میخواند

پاییز بی تاب است

پاییز در بیرون نگاهم برای رفتنش می لولد

امروز پاییز از بودنش دلگیر است

پاییز رانده خواهد شد از تقویم بودنش امشب

امشب یلدای پاییز است

پاییز می رود از دست در بلندای یلدایش

کوچه لبریز نگاه پاییز است

کرسی داغ نگاهم ، گریان است

خیس باران ، نم اشک

برف می بارد در انتهایی ترین تقطه پاییزم

پاییز گم می شود در برف

من گم می شوم در یاد

بی من و پاییزت ، یلدا مبارک باشد

مازندران - بابل

پنجشنبه سی ام آذر 1391 | 15:43 | A عباس خان KH | |

 

 

باز هم خردادی نو

باز هم ماهی که آهی می شود بر لب

                     باز هم سالی که رفت

باز هم سالی که اما می رسد از راه

باز هم شعری که شاید شعوری شد و فهمی را بالا برد

        باز هم عمری که رفت از دست

                باز هم امیدی نو در برزخ اندوه

باز هم خرداد و باز هم تقدیر یک بودن بی روح

باز هم افسوس

       . . .  و  اما باز هم خرداد است

ماهی که دلم به ریش زندگی ام می خندد

باز هم خنده  ...  باز هم افسوس

خرداد که می آید دلم تنگ است

دلم برای بودن یک زندگی آرام می لنگد

باز هم یک فکر و این همه دلتنگی

باز هم جایی که آهی می شود جاری

روز ها گویی با باد ها همسفرند

باز هم با باد می آید نیمه ی خرداد

باز هم نیمه ی خرداد است و دلم برای بودنم تنگ است !!

 

دوشنبه پانزدهم خرداد 1391 | 11:42 | A عباس خان KH | |

 

 

می نگارم  قصه هایم را .. غصه هایم را

می نگارم آنچه که درونم ترشح می شود هر شب

می نگارم در دفتر کاهی خاطراتم ، هر روزم را

می نگارم روزگارم را که بی بنیاد است

می نگارم نگاهی را که خاموش است و سرد است همه آفاقش

می نگارم حرف هایم را که تکراری ترین گفتار است

می کشم شعله ی شمعی که نگران محو تماشای خزان است

می کشم باران را ...

برف می بارم در ابتدایی ترین نقطه ی آمدن پاییزم

می کشم در دفتر کاهی پرواز را ،وقتی که به امید اوج پر می گیرم

می نویسم افسوس و قلم میگیرم ،نغمه ای که در گلو می گیرد

می نویسم ققنوس رویاهای من ، آتش میگیرد ، می سوزد

دلم از این خاکستر رویاها می گیرد ، می میرد

چند برگی از این دفتر کاهی خالی است

باد تنهایی می وزد در برگ ها و سطر های بودنم ، افسوس

 می کشم خورشید را در شبهای تاریکم اما باز هم تاریک است

می نویسم دیدار ... مینویسم آغاز

می نویسم هوالباقی و الباقی همه پایان است

 

 

 

پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 | 18:8 | A عباس خان KH | |

امشب ، شب هم با من بیدار است

بیدار است و بلند

امشب یلداست و شب بیدار است

امشب پاییز هم مثل من میرود از دست

می رود با برگ های زرد رنگ ونیمه جانش امشب

پاییز ، پادشاه فصل ها پاییز

پادشاه فصل های جا مانده از تقویم بودن ها و ماندن ها

می رود امشب از میان دره های  غم بار و اندوه ناک فرداها

دره های درد ....

دره هایی که سالهاست در پنجه ی غم ها اسیرند

دره های جامانده از سبز بودن ها و زیستن ها

دره هایی که از باد ها و خش خش برگ های از نفس افتاده پراند

امشب کوچ پاییز است و من از این کوچیدن بیزارم

امشب کوچه هم پاییز را می فهمد

حتی ساقه ی خشک گل اقاقی هم میداند

که پاییز از این رفتن دلگیر است

امشب دیوار روبه روی پنجره ی چوبی اتاق هم میفهمد

که پاییز رفتنش طولانی است

طولانی است و بلند

به بلندای طولانی ترین شب سال

  

چهارشنبه سی ام آذر 1390 | 17:18 | A عباس خان KH | |

 

امروزكه از دريچه امشب  متولد شد

من نيز متولد شدم

گذشته ي نرفته ام را مرور كردم

از داشته و نداشته هايم

تا باور ها و فكرهايم

امروز به سختي گذشت

به سختي سالهاي گذشته و روزهاي آينده ام

سخت بود باورش ولي باورش كردم

هر آنچه نداشته ام شده داشته ام

حسرت يك بودن ناب

حسرت يك تكه فهميدن يك حرف درست

 حسرت داشتن يك خانه پر از ارزوهاي محال

حسرت يك روز پر از خوشبختي

     حسرت يك شعر پر از زيبايي

حسرت يك فكر كه در انديشه ي پرواز پر است

حسرت يك شوق كه در آينه ي مرده ي ديروزم پيداست

حسرت يك دوباره اي ديگر

با خودم عهد كردم

شب كه خوابيد و روز نو بيدار شد

در آغاز سالي جديد از سرنوشتم

از نو زندگي ام را بنويسم 

یکشنبه پانزدهم خرداد 1390 | 22:45 | A عباس خان KH | |

 

 

شب از نیمه که می گذرد ،

               دوباره کوک می شوم از تو

                         دوباره رمقی در این دست ها دیده می شود

                         دوباره جانی به این قلم خسته داده می شود

                         دوباره نــــایی برای نوشتن گرفته می شود

                برای از تو نوشتن ...

                                    برای از نو نوشتن ...  

               چند حرف می نویسد ...

                                  چند حرف می نگارد ...

        دوباره تمام می شود ، آنچه را که داشت

                                              آنچه را که از تو داشت

       چند خطی بیشتر نشد

                         آنچه را که داشت ، آنچه را که می نوشت

خط به خط و حرف  حرفش این بود

                                من در این تنهایی تو را کم دارم

چهارشنبه هفدهم فروردین 1390 | 18:25 | A عباس خان KH | |

 

 

چند وقتی است که رو به راهم

   رو به راهی که رفته ای !!!!

                 رفته ای تا رفته باشی

                 رفته ای که نباشی

این روزها وقتی ستاره ها می آیند

وآسمان از خورشید خالی میشود

        تمام همیشه ی من را ،

  یک خیال تکراری پر میکند ...

دوباره تمام می شوم در انتهای سطر بودن ..

در جیغی بلند از سکوت

از وحشت یک دوباره ی تنهایی

به ذهنم هجوم می آورند سایه های فراموشی

منطق من با این سوال زیر سواال می رود

                  که چرا ؟؟؟؟

چرا حال و روزم خندیدنی است ؟؟؟

          چرا وقتی سحر از راه رسید ،

روبه راه بودم ...

               ولی حالا رو به تنهایی ؟؟؟

دوشنبه هشتم آذر 1389 | 0:1 | A عباس خان KH | |

 

 

 

حسرت رفتنت ،

         هنوز هم بر دلم سنگینی می کند

آه که چقدر تکراریست این تنهایی

روبه رویم دیوار و

             قابی خالی روی دیوار است

گنج اتاق نشسته ام  و

        تمام تصویرم از زندگی این است

               دیوار و قابی خالی ...

خالی از هر احساس ، خالی از هر بودن ...

 

من به تنهایی دچارم و بس ...

 

    دچار هم یعنی عاشق ، دچار یعنی تنها

 

              دچار یعنی تنها بودن و از عشق سرودن

 

                             دچار یعنی خالی از هر احساس و پر از تنهایی

 

                                                                        عاشق و معشوق                   

 

پنجشنبه هفتم مرداد 1389 | 1:34 | A عباس خان KH | |

 

وقتی امروزم را نگاه می کنم ،

در آن گذشته ای را نمی بینم

وقتی به تو فکر می کنم ...

تنها یک چیز را می بینم،

غرور نگفتن یک حرف ساده...

حرفی از ماندن ، حرفی از بودن

      حرفی از دوست داشتن . 

وقتی از تو حرف می زنم،

تمام فعل هایم از گذشته حکایت می کنند

          بودم، رفتی ، دوست داشتم        

تقویم را که نگاه میکنم

سال هاست که تو رفته ای ...

سال هاست که جاده و کوچه و پنجره از تو خالی شده

سال هاست که سکوت حرف می زند

سال هاست که فاصله ها بیداد می کند

سال هاست که تظاهر میکنم خوبم ، تظاهر میکنم هستم

عاشق و معشوق                         عاشق و معشوق  

          

چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389 | 15:16 | A عباس خان KH | |

 

 

کوله پشتی خاطراتم را می بندم ، ولی

خسته ام از هزار راه نرفته

و مانده ام در شروع یک دوباره ی بی پایان

تمام تصویر من از زندگی این است

       *                       تنهایی

       *           عشق های بی فرجام

       *                  دستهای خالی

هزاران شاید و باید اطراف من است

شاید یک رفتن و باید یک ماندن

دیگر توانی نیست از این همه پریشانی

      دیگر نگاه ها سنگین اند ...

      دیگر حرف ها تلخین اند ...

دیگر حرفی از شاید یک رفتن نیست

               تنها حرف گفتن این است

                     *    باید رفت

                     *    باید گذر کرد

                                            گذر کرد از هر چه راه نرفته  . . .

یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389 | 15:5 | A عباس خان KH | |

www . night Skin . ir